عکسش روبری من است. چشم های سیاه درشتش مستقیم به لنز دوربین نگاه میکنند. موهای بلندش یک طرف پیشانی اش را گرفته اند. آن روز را خوب بخاطر دارم. نور پاییزی از پشت پرده توری پنجره طرح سایه روشن قشنگی کف آشپزخانه ریخته بود. ما، پدر و پسر کنار هم چهارزانو روی زمین نشسته بودیم مجله ورق میزدیم و عکس ها را نگاه میکردیم من با شادی و ذوق او، ذوق میکردم. از همان کودکی استعدادش را نشان داده بود.بعد از او هرگز از کنار هیچ عکسی سرسری رد نشدم. و حالا عکس خودش با آن نگاه های نافذش. چند روز پیش ،، از دوست بسیار محترمی که پسرش را در حوادث پیش از جنگ از دست داده بود پرسیدم برای یک پدر فرق میکند فرزندش را کجا و چگونه و چطور از دست داده است؟ چیزی نگفت.
پنجمین پاییز بدون تو شروع شد. بدون تو زنگ مدرسه ها را زدند. بدون تو بچه ها در حیاط دویدندو سر کلاس ها نشستند. من به عادت هر سال ، هر مهر، هر پاییز بدون تو، سر وقت به مدرسه رفتم و بعد با چشم های خیس سر خاکت آمدم، نشستم و هق هق زدم زیر گریه. اگر قرار بود خدا تو را از من بگیرد متصفانه تر این نبود که من زیر خاک باشم و تو در مدرسه؟