-
تولدت مبارک عزیزم
چهارشنبه 6 آبان 1405 18:04
دیروز تولدت بود و طبق معمول همه سالهایی که رفت یک روز دیرتر فهمیدم. حالا که فکر میکنم میبینم این دیر فهمیدنها این دیر دیدنها دیرشنیدنها و دیرباورکردنها پاره ای ازشخصیت من شده اند هنوزنمی توانم باور کنم تو با آن روح لطیف و تبسم هایی که اثرشتا مغز استخوان آدم مینشست رفته باشی نه تو نرفتی نمیخواهم باورکنم بگذاراینبار...
-
برای چشم های بسته چه فرقی میکند خواب باشند یا در بستر سرد گور؟
جمعه 24 مهر 1405 14:34
عکسش روبری من است. چشم های سیاه درشتش مستقیم به لنز دوربین نگاه میکنند. موهای بلندش یک طرف پیشانی اش را گرفته اند. آن روز را خوب بخاطر دارم. نور پاییزی از پشت پرده توری پنجره طرح سایه روشن قشنگی کف آشپزخانه ریخته بود. ما، پدر و پسر کنار هم چهارزانو روی زمین نشسته بودیم مجله ورق میزدیم و عکس ها را نگاه میکردیم من با...
-
پاییز های بدون تو
شنبه 11 مهر 1405 14:26
پنجمین پاییز بدون تو شروع شد. بدون تو زنگ مدرسه ها را زدند. بدون تو بچه ها در حیاط دویدندو سر کلاس ها نشستند. من به عادت هر سال ، هر مهر، هر پاییز بدون تو، سر وقت به مدرسه رفتم و بعد با چشم های خیس سر خاکت آمدم، نشستم و هق هق زدم زیر گریه. اگر قرار بود خدا تو را از من بگیرد متصفانه تر این نبود که من زیر خاک باشم و تو...
-
کسی که بود و دیگر نیست
سهشنبه 7 مهر 1405 11:19
همیشه تصور میکردم نابودی و زوال از یک جایی شروع میشه، تدریجی گسترش پیدا میکنه و به نابودی ختم میشه اما تجربیات زندگی به من ثابت کرد نابودی تدریجی نیست بلکه آنی و چیزی شبیه سقوط یک سیب از درخت، ناگهانیه. هیچ پیوستگی در کار نیست هر چند ممکنه ما، یا بهتر است بگم ذهن ما برای کنار آمدن با واقعیت های سرد و لخت به آنها لباس...
-
دلتنگی
دوشنبه 6 مهر 1405 18:55
وقتی همه تلاشها برای از یاد بردنت بی فایده میشوند. وقتی همه فریادها برای بیدار کردنت از سکوت بی صداتر میشوند. وقتی همه دنیا برای پر کردن جای خالی تو کم میشوند پی میبرم جهان با همه عظمتش کوچک و حقیر است. کوچک و حقیر
-
عدالت در مرگ
چهارشنبه 4 شهریور 1405 10:22
گاهی یک صحنهٔ کوتاه در خیابان، بیشتر از دهها خبر و تحلیل در ذهن آدم میماند. امروز تصویری تلخ دیدم: دو دختر موتورسوار، در حرکتی ناشیانه تعادلشان را از دست دادند و بر سطح خیابان افتادند؛ لحظهای بعد، خودرویی سنگین از کنارشان گذشت و صحنه به حادثهای هولناک بدل شد. نمیخواهم درباره جزئیات این اتفاق داوری کنم؛ از فاصلهٔ...
-
مسافر ایستگاه های قدیمی
سهشنبه 3 شهریور 1405 19:52
امروز در میان غبار خاطرات به ایستگاهی رسیدم که سالها پیش از آن عبور کرده بودم . خاطره مثل یک عکاس قدیمی است . گاهی تصویر را تار میکند گاهی با تمام جزییات، رنگ و بویش را به ما بر میگرداند . من همیشه معتقد بوده ام که هر انسان، مجموعه ای از خاطرات است که در طول زمان صیقل خورده اند . تصمیم گرفتم این خاطرات این فکرهای نیمه...
-
درونیات
سهشنبه 3 شهریور 1405 13:56
جای خالی بعضی چیزها، بعضی خاطرات، بعضی آدم ها، مثل پدرها یا مادرها و یا حتی بچه هایی که از دست رفته اند هیچ چیز دیگری نمیتواند پر کند. یادم هست مادربزرگم تا روزی که چشم بر دنیا بست بی بهانه و با بهانه از مردی حرف میزد که دوران جوانی عاشقش بود. مردی که آرزوها و رویاهایش را با خاطره نگاه های محبت آمیز و با حیایش دوخته...
-
ما منهای مردم
یکشنبه 1 شهریور 1405 16:30
من که شخصا علاقه ای به سیاست ندارم و خوشبختانه در این مورد هم نه تحصیل کردم نه کتاب خوندم نه مطلب قابل توجه ای از کسی شنیدم ولی میخوام امروز یک اظهار نظر در باره کسانی بکنم که فکر میکنند علامه دهرند و از قضا وقتی حرف میزنند و ادعایی میکنند میگویند مردم اینطور میخواهند. انگار امثال بنده از مردم نیستیم چون هرگز ندیدم...
-
دخترخاله های کلاهبردار
جمعه 30 مرداد 1405 17:03
بعد از پیام تبریک تولدی که از بیمه رازی گرفتم بانک مسکن هم با جمله بندی بسیار زیبایی پیام تبریک فرستاد اما هیچکدام از اعضای پنج نفره خانوادهام تا این لحظه تبریک نگفت. البته یکی از خانم های انجمن در رابطه با موضوعی که قصد مشورت داشت پیام فرستاد و حال و احوالی پرسید و خبر خوشی داد که از کادو و تبریک تولد برای من...
-
تبریک تولدم
جمعه 30 مرداد 1405 10:17
برای آدمی که چشم به راه است هر چیزی نویدبخش میشود، چه زنگ در خانه باشد چه پیامک. صبح میانه خواب و بیداری صدای پیامک به گوشم رسید. مطمئن نبودم واقعی است یا که خواب دیدم. کمی داخل رختخواب این پهلو آن پهلو کردم. آخرش طاقت نیاوردم. دست دراز کردم گوشی را برداشتم. نوشته بود« مهراب عزیز تولدت مبارک. بیمه رازی همیشه در کنار...
-
اینجا
پنجشنبه 29 مرداد 1405 17:38
بعد از سالها دوری از وبلاگ نویسی حالا دوباره مثل جنایتکاری که به صحنه جنایت بر میگردد، برگشته ام اینجا. پیدا کردن معنایی برای « اینجا» سخت است. آیا اینجا یعنی فضایی که مرا اشغال کرده؟ فضایی که در آن هستم؟ یعنی برگشته ام به فضایی که در آن هستم؟ اگر اینطور است باید از خودم بپرسم که پیش از این کجا بودم؟ آیا فضایی هست که...