ما دو نفر

روایت آنچه در سکوت میگذرد

ما دو نفر

روایت آنچه در سکوت میگذرد

پاییز های بدون تو

پنجمین پاییز بدون تو شروع شد. بدون تو زنگ مدرسه ها را زدند. بدون تو بچه ها در حیاط دویدندو سر کلاس ها نشستند. من به عادت هر سال ، هر مهر، هر پاییز بدون تو، سر وقت به مدرسه رفتم و بعد با چشم های خیس سر خاکت آمدم، نشستم و هق هق زدم زیر گریه. اگر قرار بود خدا تو را از من بگیرد متصفانه تر این نبود که من زیر خاک باشم و تو در مدرسه؟

کسی که بود و دیگر نیست

همیشه تصور میکردم نابودی و زوال از یک جایی شروع میشه، تدریجی گسترش پیدا میکنه و به نابودی ختم میشه اما تجربیات زندگی به من ثابت کرد نابودی تدریجی نیست بلکه آنی و چیزی شبیه سقوط یک سیب از درخت، ناگهانیه. هیچ پیوستگی در کار نیست هر چند ممکنه ما، یا بهتر است بگم ذهن ما برای کنار آمدن با واقعیت های سرد و لخت به آنها لباس پیوستگی میپوشاند. این حرفها برای کسی قابل درکه که یک آن، یک لحظه، کسی رو از دست داده که به دلایل مختلفی هرگز تصور از دست دادنش را نمیکرد. کسی که بود ولی دیگه نیست. فهم ما از نیستی هم متاسفانه بر فهم ما بر هستی استواره اما احساس، واقعیت ها را بدون هیچ‌ واسطه و حجابی درک میکنه. به خاطر همین در مسائل زندگی بهتره به احساس خودتون‌ و دیگران توجه بیشتری داشته باشید و فریب ادراک و فهم را نخورید