امروز در میان غبار خاطرات به ایستگاهی رسیدم که سالها پیش از آن عبور کرده بودم. خاطره مثل یک عکاس قدیمی است. گاهی تصویررا تار میکند گاهی با تمام جزییات، رنگ و بویش را به ما بر میگرداند.
من همیشه معتقد بوده ام که هر انسان، مجموعه ای از خاطرات است که در طول زمان صیقل خورده اند. تصمیم گرفتم این خاطرات اینفکرهای نیمه نمام و این احساسات بی پناه را اینجا جمع کنم. دوست دارم بدانم دیگران هم وقتی به عقب نگاه میکنند چه ایستگاه هاییدر دل شان گم کرده اند
جای خالی بعضی چیزها، بعضی خاطرات، بعضی آدم ها، مثل پدرها یا مادرها و یا حتی بچه هایی که از دست رفته اند هیچ چیز دیگری نمیتواند پر کند. یادم هست مادربزرگم تا روزی که چشم بر دنیا بست بی بهانه و با بهانه از مردی حرف میزد که دوران جوانی عاشقش بود. مردی که آرزوها و رویاهایش را با خاطره نگاه های محبت آمیز و با حیایش دوخته بود. با کت پشمی سیاه و پیراهن یقه آهاری سفیدش، با اولین مرقومه ای که روی دستمال سفید نوشته بود. مرد عاشق در جوانی مرده بود اما مادربزرگ هرگز از یادش نبرد. من هرگز نمیتوانستم بفهمم پشت آن کلمات و آن چشمهای خیس و دستهای ظریف لرزان که دستمال سفید را روی گونه اش گرفته بود چه احساسی وجود دارد. شاید از این نظر هر کدام از ما زندانی درونیات خودمان هستیم. چه کسی میتواند بفهمد از دست دادن یک عزیز چه دردی دارد؟ کسی که عزیزی را از دست داده باشد؟ شاید بله اما هرگز نباید این اشتباه را مرتکب شد و خیال کرد دو نفر با یک تجربه مشترک حتما یک احساس مشترک را تجربه میکنند. حتی دوقلوها هم احساسات متفاوتی نسبت به تجربیات مشترک دارند. درست این است که بگوییم هر کدام از ما با وجود روابطی که بیرون از ما در جریان است شبکه ای از درونیات داریم که قابل انتقال به دیگران نیست مثل آن پدر یا مادری که فرزندش را از دست داده است و ما فقط اشک ها و ناله هایشان را میبینیم