ما دو نفر

روایت آنچه در سکوت میگذرد

ما دو نفر

روایت آنچه در سکوت میگذرد

تبریک تولدم

برای آدمی که چشم به راه است هر چیزی نویدبخش میشود، چه زنگ در خانه باشد چه پیامک. صبح میانه خواب و بیداری صدای پیامک به گوشم رسید. مطمئن نبودم واقعی است یا که خواب دیدم. کمی داخل رختخواب این پهلو آن پهلو کردم. آخرش طاقت نیاوردم. دست دراز کردم گوشی را برداشتم. نوشته بود« مهراب عزیز تولدت مبارک. بیمه رازی همیشه در کنار شماست»! نمیتوانستم خوشحال نباشم. لااقل در این قحط دوستی ها و فامیلی ها میتوان با همین تبلیغ های بازاری دلخوش بود و حسرت به دل نماند. 

اینجا

بعد از سالها دوری از وبلاگ نویسی حالا دوباره مثل جنایتکاری که به صحنه جنایت بر میگردد، برگشته ام اینجا. پیدا کردن معنایی برای « اینجا» سخت است. آیا اینجا یعنی فضایی که مرا اشغال کرده؟ فضایی که در آن هستم؟  یعنی برگشته ام به فضایی که در آن هستم؟ اگر اینطور است باید از خودم بپرسم که پیش از این کجا بودم؟ آیا فضایی هست که برای من، « اینجا» نباشد تا بتوانم بگویم من اینجا نیستم؟ شاید تمام سالهایی که اینجا نبودم در حقیقت اینجا را با خودم به جاهای دیگری برده بودم و حالا دوباره هر دومان به جایی برگشتیم که بودیم یعنی اینجا. جایی که حرف میزنم، مینویسم و در حقیقت، هستم زیرا انسان بدون سخن گفتن و اندیشه ، به کاتگوری حیوان تعلق دارد نه انسان.