ما دو نفر

روایت آنچه در سکوت میگذرد

ما دو نفر

روایت آنچه در سکوت میگذرد

تولدت مبارک عزیزم

دیروز تولدت بود و طبق معمول همه سالهایی که رفت یک روز دیرتر فهمیدم.  حالا که فکر میکنم میبینم این دیر فهمیدنها این دیر دیدنها دیرشنیدنها و دیرباورکردنها پاره ای ازشخصیت من شده اند هنوزنمی توانم باور کنم تو با آن روح لطیف و تبسم هایی که اثرشتا مغز استخوان آدم مینشست رفته  باشی نه تو نرفتی نمیخواهم باورکنم بگذاراینبار دیرباورکردنم مرحمی بر داغ دلم  باشد و تو بازبه اینکه دیر فهمیدم بخند و بخند....

برای چشم های بسته چه فرقی میکند خواب باشند یا در بستر سرد گور؟

 عکسش روبری من است. چشم های سیاه درشتش مستقیم به لنز دوربین نگاه میکنند. موهای بلندش یک طرف پیشانی اش را گرفته اند. آن روز را خوب بخاطر دارم. نور پاییزی از پشت پرده توری پنجره طرح سایه روشن قشنگی کف آشپزخانه ریخته بود. ما، پدر و پسر  کنار هم چهارزانو روی زمین نشسته بودیم  مجله ورق میزدیم و عکس ها را نگاه میکردیم  من با شادی و ذوق او، ذوق میکردم. از همان کودکی استعدادش را نشان داده بود.بعد از او  هرگز از کنار هیچ عکسی  سرسری رد نشدم. و حالا عکس خودش   با آن نگاه های نافذش. چند روز پیش ،، از دوست بسیار محترمی که پسرش را در حوادث پیش از جنگ از دست داده بود پرسیدم برای یک پدر فرق میکند فرزندش را کجا و چگونه و چطور  از دست داده است؟ چیزی نگفت.